یک آرزو دارم اون هم نبودنم در این دنیاست
…
نوامبر 29, 2009 در 4:37 ق.ظ (Uncategorized)
برای باور بودن
جایی باید باشه شاید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید
که سر خستگیاتو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگیت بمیره
حرف تنهایی قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه
تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس نیس
…
نوامبر 28, 2009 در 3:19 ق.ظ (Uncategorized)
کلامی نمی یابم برای بیان میزان ناراحتی ام فقط حس می کنم کوه سنگینی روی سینه ام فشار میاره و نفسم به شماره می افته …