فوریه 2, 2010 در 3:08 ق.ظ (Uncategorized)
دیگر نخواهم نوشت چون دیگر حتی واژه ها بیانگر حس هایم نیستند. شاید عالمی دیگر بباید ساخت تا در آن واژه ای ترجمان معنای حقیقی درد باشد …
چند لحظه ای که با دیگران هستم خواهم خندید و از آنچه آنها دوست دارند سخن خواهم گفت تا باری از غم من به وجودشان سرایت نکند ………… خیالت راحت. این را هرکس که جدیدا با من سخن گفته می داند. نه ناله ای می شنود نه آهنگ رفتنی. هیچ کس را به میهمانی غمهایم راهی نیست. هر چه باشد، بازی کردن را خوب بلدم. آنقدر که …
بگذار تا تنها جایی که در آن بی نقاب بودم هم ویران شود …
دنیا را آنگونه که می پسندی ببین …
سکوت را التیام درد تصور کن …
و نوشتن : ) ) ) ) ) را شاد بودن …
و مرا آزاد … آزاد ار هر بندی … آزاد از هر دردی … آزاد از هر تعلقی … آزاد از هر چه لیاقتش را داشتم … آزاد از هر آرزو … آزاد مثل کبوترهای سفید … آزاد مثل کسی که دیگه نمی تونه بنویسه …
نوشتن دیدگاه
ژانویه 29, 2010 در 10:27 ب.ظ (Uncategorized)
دردهای من نگفتنی … دردهای من نهفتنی است …
نوشتن دیدگاه
ژانویه 4, 2010 در 6:25 ق.ظ (Uncategorized)
کاش محرمی برای دردها بود …
۱ دیدگاه
ژانویه 2, 2010 در 8:05 ب.ظ (Uncategorized)
نوشتن دیدگاه
ژانویه 2, 2010 در 4:20 ب.ظ (Uncategorized)
نوشتن دیدگاه
ژانویه 2, 2010 در 1:11 ب.ظ (Uncategorized)
مهم نیست کجا باشی. همه جا تنهایی …
نوشتن دیدگاه
ژانویه 1, 2010 در 11:51 ق.ظ (Uncategorized)
هیچ چیزی بیانگر نفرتم از این دنیا نیست
نوشتن دیدگاه
دسامبر 26, 2009 در 1:46 ب.ظ (Uncategorized)
تاریکی / تنهایی / ناامیدی / …
نوشتن دیدگاه
دسامبر 22, 2009 در 7:51 ب.ظ (Uncategorized)
چه راحت ه که باعث بدبختی کسی بشی و بری. چه راحت ه که هر کاری رو هر جور می خوای پیش ببری بدون اینکه فکر کنی کی توش چه آسیبی می بینه. چه کسی پاسخگوی آسیب های بی بازگشت غیر قابل حل است؟؟؟…؟
نوشتن دیدگاه
دسامبر 21, 2009 در 3:55 ق.ظ (Uncategorized)
من تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
نوشتن دیدگاه